درد دل با خدا
خداوندا
در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه
از ایـن سـرگشـتـگـی بـیـزارم و بـیـزار
ولـی راه فـراری نـیـسـت از ایـن دیـوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در ایـن انـدوه غربـت سـرپـنـاهـی بود
شب ، پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجــا پـیـدا کـنـم دلسـوخته ای هم درد
اسـیـر صـد بـیـابـان وَهــم و اندوهـم
مـرا پا در دل و سنگین تر از کوهم
فاطمه
           
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 23:27 توسط فاطمه
|

خداوندا
خدایا:یه دل دارم و هزاران درد نگفتنی که مثل یه کوه شاید هم بیشترتوی دلم جمع شده که اگه
نگم ممکنه یه روزی سرازیر بشه. خدایا: میدونم که بدم و اون بنده ای که باید باشم برات نیستم ولی چه کنم که جز تو کسی رو ندارم تا باهاش درد دل کنم خدایا:نمیدونم از کدوم دردم بهت بگم.آخه یکی و دوتا که نیست.از تنهایی هام بهت بگم ، از
بی کسی هام بهت بگم ،از زمانه بهت بگم ، یا از بنده هات بهت بگم از چی بگم.
خدایا:خسته شدم دیگه بریدم نمیدونم چیکار کنم نه راه پست دارم نه راه پیش.تا کی باید صبر کنم؟تا کی باید به انتظار بشینم؟تا کی باید تحمل کنم؟
به خداوندی خودت قسم اینها همه اندازه ای داره
خدایا:فقط تو میتونی کمکم کنی.دست نیازمو به سویت دراز میکنم که منو از این منجلاب سختیها،مشکلات و تنهایی ها نجات بدی.منو از این همه نگرانیها و دلواپسیها خلاص کنی.خدایا:خودت خوب میدونی توی دلم چی میگذره.از تو میخوام دل تاریکمو روشن کنی و راهی بهم نشون بدی تا ازپس این همه مشکلات ، کنار بیام.خدایا:کمکم کن ، کمکم کن
فاطمه
           

           
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:2 توسط فاطمه
|

درد دل با خدا
خداوندا
دلم گرفته، ای خدا
این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه
دلم گرفته، ای خدا
حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه
دلم گرفته ازهمه
از این روزای سوت و کور
از این ترانه مردگی، از این شبهای بی عبور
تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر
یه راهیه تا دوباره به توبرسه
دلم گرفته، ای خدا
گریه امونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم
تو رونشونم نمی ده
گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم
اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم
دلم گرفته ، ای خدا
واسه رسیدن به تو ،یه فرصت تازه می خوام
دوباره دستامو بگیر ، مثل روزای بی کسی
دلم گرفته ،ای خدا حتی بهشتو نمی خوام
فاطمه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:46 توسط فاطمه
|

خداوندا
از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش
رویش بشمارم؟
از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟
در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم
ترانه می خواند؟
در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در
دلم روشن می کند؟
فاطمه
           
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 0:58 توسط فاطمه
|

خدا جون دلم گرفته
خدا جون دلم گرفته
هیچ می دونی چه قدر دلم گرفته
حتما می دونی
مگه می شه ندونی
آخه چرا به دادم نمی رسی
خسته شدم
از این آدم هایی که تو آفریدی
دلم تو اشک شناوره
هزاران هزار اشک تو دلم جا خوش کرده
اما چشام سنگیه
مثل این که هیچی را نمی بینه
مات مات
کتک می خورم از دست نامردها البته با زبوناشون
آخ هم نمی گم
عادت کردم به کتک خوری
به غصه خوری
کاشکی دل منم سنگی بود
مثل همونا
همونا که نه دوستی سرشون می شه
نه وفا می دونن چیه
کینه را دوس دارند
حسد تو جونشونه
خودشون آدم می دونن
خدا جون لااقل چشمم آبی کن
بزار اشکام بیاد
دارم دیوونه می شم
خدا جون منو تنها نزار
فاطمه
           
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:24 توسط فاطمه
|

خداوندا
ای خدا...ای خدا...ای خدا
خودت میدونی که توی دلم چی می گذره
برام دیگران مهم نیستند فقط خودتی که میدونی کی برام مهمه
پس کمکم کن
دست نیازم به سوی توست هر چند که بدم
هر چند که اون بنده ای نیستم که سزاوار لطف تو باشد
اما تو لطیفی،مهربانی،فریاد رسی
پس خدایا به فریاد من بی کس برس که امید مطلقم تویی
در این دنیای ناهموار پهناورت باید به تنهایی خود بگریم و به امید تو روزگار بگذرانم پس این امید را از من
نگیر که در نهایت تنهایی به تو پناه آورده ام
من تنهاترین تنهای تنهام
دوستت دارم
ای خدا...ای خدا...ای خدا
فاطمه
           
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:26 توسط فاطمه
|

           
خداوندا
نمی دانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم نمی دانم. نمی دانم خداوندا: در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد. کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم.نمی دانم خداوندا. به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم. دگر سیرم خداوندا دگر گیجم خداوندا خداوندا: تو راهم ده،.پناهم ده، امیدم ده، خداوندا. که دیگر نا امیدم من و می دانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است ولیکن من نمی دانم. دگر پایان پایانم همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.چرا پنهان کنم در دل؟چرا با کس نمی گویم؟ چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فکر خویش و در خویشند.گهی پشت و گهی پیشند. ولی در انزوای این دل تنها،چرا یاری ندارم من که دردم را فرو ریزد. دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است. خداوندا: نمی دانم نمی دانم و نتوانم به کس گویم.فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم.دل بی آب و گل دارم به پوچی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من به این دوران نامردی رسیدم من نمی دانم،نمی گویم،نمی جویم،نمی پرسم،نمی گویند،نمی جویند،جوابی را نمی دانم. سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند چرا من غرق در هیچم؟چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا: راهی ده، کلام آشنایی ده، خدایا: آشنایم ده، خداوندا: پناهم ده، امیدم ده خدایا: یا بترکان این غم دل را ویا در هم شکن این سد راهم را که دیگر خسته ام از خویشتن که دیگر در پس و پیشم فقط از ترس تنهایی هرازگاهی چو درویشم و صوتی زیر لب دارم و با خود می کنم نجوای پنهانی که شاید گیرم آرامش ولی آن هم علاجی نیست و درمانم فقط درمان بی دردیست و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست.
فاطمه
           
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:31 توسط فاطمه
|

           

           
خداوندا
مگر نه اينکه من نيز چون تو تنهايم
پس مرا درياب
و به سوي خويش بازگردان
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم
فاطمه
           

           
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:2 توسط فاطمه
|

|